تبليغاتX
وبلاگ رسمی سارا بیات پور

وبلاگ رسمی سارا بیات پور

دنیای سارا - قالب موقت

سلامی به رنگارنگی پاییز به دوستای همیشگی

خوبین؟ خوب خدا رو شکر ...

یادی از خاله شادونه کردم چون بیست و سه و بیست و چهار مهر توی سالن شهید دستغیب شیراز با آقای روشن پژوه قراره برنامه داشته باشن.

بعید میدونم برسم برم اما شاید سروش بره، از اون همه چی بر میاد!

خوب چه خبرا؟ مدرسه خوش میگذره؟

من تو همون مدرسه پارسالیم و دارم نخستین روزای پر استرس کلاس پنجم رو تجربه میکنم.

از اول مهر تا حالا همش درس، همش مشق، تحقیق، وقت سر خاروندنم ندارم اما امروز زدم تو دهن شیطونو گفتم همه آپ کنن تو نکنی؟ اصلا زشت نیست؟ سروش از اول مدرسه ها تا حالا کلی بار وبلاگاشو آپ کرده اما تو ...

بگذریم، فقط اومدم از مدرسه بگم؛ معلممون خانوم اسماعیلی زاده ست، اینجور که میگن بهترین معلم پنجم دبستان مدرسمونه.

با دوستایی هم که میخواستم همکلاس شدم، سمانه و زهرا.

فردا هم میبرنمون نمایشگاه نیروی انتظامی! اما واسه پس فردا کلی درسو مشق دارم.

تا فرصتای بعدی همتون رو به خدای خوبو مهربون میسپارم، موفق و سرافراز باشید، بای بای

بهمن ماه هشتاد و هفت

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:21 توسط سارا بیات پور| |

ماه رمضون، موقعیه اذون، دعاهامونو تا آسمون، فرشته ها مثه کبوتر، بالا میبرن بالا بالاتر

آی فرشته ای که مثله همه فرشته ها، غروبا پر میکشه به آسمون، اون بالاها

تو فرشته همه بچه های رو زمینی، سلام ما بچه ها رو میرسونی به خدا، به خدا

ای خدای مهربون، که به ما داده زبون، تو تا چشم برای دیدن، دو تا گوش واسه شنیدن

دو تا پا برای حرکت، دو تا دست داده برای کار و برکت، کار و برکت

ای خدای مهربون، خدای رنگین کمون، خدای رنگین کمون، رنگین کمون

.::ماه رمضان، ماه میهمانی خداوند مبارک باد::.

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 15:39 توسط سارا بیات پور| |
سلام به دوستای همیشگی

حالتون چطوره؟ تابستون خوش میگذره؟ به من که خیلی خوش میگذره!

واسم از برنامه های تابستونی بگید ...

اومدم تا یه مشورتی کنم، ممنون میشم نظرتون رو بم بگید:

خانوم وکیلی تهیه کننده برنامه رنگین کمان رادیو فارس (برنامه ای که قبلا داداش سروش اجراش میکرد) از من خواسته که برم و مجری برنامه شم.

اما راستشو بخواید من از معروف بودن خوشم نمیاد خصوصا اینکه امسال دارم میرم کلاس پنجم و خیلی درس و کار خواهم داشت.

خودم پنجاه درصد موافقم، سروش اصرار داره میگه بیا بریم، و مامان و بابا هم میگن اگه دوست داری و به درسات لطمه ای نزنه برو.

حالا سر یه دوراهی که چه عرض کنم، سه راهی گیر کردم.

خیلی دوست دارم نظر شما رو هم در اینباره بخونم، واسم مهمه ها.

منتظرم، توی آپ های بعدی خبرشو بهتون میدم.

فعلا بای بای

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:1 توسط سارا بیات پور| |
سلام

خوبید دوستان؟

گفتم که زوده زود میام ... و الانم اومدم تا فقط یه عکس از منطقه زیبای آرامگاه سعدی بزارم که روز جمعه رفته بودیم اونجا و همچنین کارنامه بقول فاطیما خانوم مسخره بیستم رو:

لوح تقدیر - عکس بالایی بچه های کلاسمون هستن + خانوم معلم گلم خانوم بابایی - این عکسو روز آخر مدرسه قبل از تعطیلات عید نوروز گرفتیم:

http://sos.bayatpour2008.googlepages.com/20090615002.JPG

کارنامه:

http://sos.bayatpour2008.googlepages.com/20090615001.jpg

و خیابان سعدی شیراز:

http://sos.bayatpour2008.googlepages.com/20090612083.JPG

(چون اسکنر نداشتیم مجبور بودم از روی لوح تقدیر و کارنامه عکس بگیرم)

دیگه مزاحم نمیشم. تابستونی ها برن خوش بگذرونن!

فعلا بای

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:32 توسط سارا بیات پور| |
یه سلام گرمو تابستونی به همه دوستایی که مثه من چند روزیه تابستونشون شروع شده و دارن خوش میگذرونن!

حالتون چطوره؟ شروع این تابستون طولانی رو به همتون تبریک میگم.

من سه شنبه بود آخرین امتحانم رو که تاریخ و مدنی بود دادم اما بخاطر اینکه اگه من میومدم پشت کامپیوتر داداش سروش هم که هنوز سه تا از امتحاناش مونده تحریکات رایانه ای میشد و میومد و بعد دیگه کار منو شما نبود بلند کردنش از پشت کامپیوتر باید یه اس ام اس به حضرت فیل میدادیم تا بیاد و این موضوع رو حلش کنه امروز اومدم تا خاطره ویکند رو براتون بنویسم. ( اگه کلمه های انگلیسی توی تکستم مشاهده کردید تعجب نکنید شروع کردم دارم انگلیسی میخونم )

خیلی از موضوع اصلی دور شدیم. سه شنبه بعد از اینکه از امتحان اومدم یه راست رفتم سراغ کمد اسباب بازیهام تا اونا رو واسه بازی آماده کنم. سروش هم یه پشت داشت میخوند.

بعدش نهار و ادامه بازی ... تا درنهایت سه شنبه و چهارشنبه گذشت.

پنجشنبه چهاردهم خرداد قرار بود یکی از فامیلای مامانم ( که با هم رفت و آمد داریم ) از مشهد بیان.

ما صبح بیدار شدیم بعد از اینکه صبحونه خوردیم با خالم اینا قرار گذاشتیم بریم خونشون و بعد از اون راه هممون با هم بریم خونه اون فامیله نهار.

اما چون پروازشون از مشهد ساعت یازده و نیم بود حدود یک و نیم بود رسیدن شیراز. تا هماهنگ کردیمو رفتیم خونشونو آماده شدیم واسه نهار شد سه.

نهار خوردیمو هر کی رفت واسه خودش یه گوشه ای.

طبق معمول سروش و امین با هم بودن، منم با علیرضا و زهرا (دختر داییم) اتلو بازی میکردم.

بعد از این مرحله نوبت به جاهای خوب خوبش رسید:

ســــــــــوغــــــــــاتــــــــــی!

واسه من یه پیشی ناز و خوشگل آوردن که هر وقت دست بش بزنی میو میو میکنو + یه لباس تو خونه با لوگوی کیتی.

خیلی دوستش دارم و الان هم که دارم این تکست رو مینویسم همین لباس خوشگلو پوشیدم.

واسه داداشی هم یه تی شرت آوردن.

بیشتر از این وارد جزئیات نشیم که عواقب داره!

خلاصه دیگه حول و حوش ساعت هفت و نیم بود برگشتیم؛ نه خوشحال نشید تموم نشده.

دیروز هم واسه اینکه میدونستیم قطاری که برای اولین بار از شیراز رفته بود تهران جمعه بر میگرده رفتیم شهرک صدرا تا برای اولین بار قطار رو توی شیراز از نزدیک ببینیم.

وقتی که داشت نزدیک جایگاه میشد منو سروش کلی سعی کردیم تا عکس بگیریم اما عکسای سروش خوب نشدن ولی من تونستم این عکسو از قطار بگیرم:

Train

راستی چه خبر از انتخابات؟ وقتی داشتیم میومدیم خونه جوون هایی رو دیدیدم که داشتن واسه دکتر احمدی نژاد تبلیغ میکردن حتی یکیشون با لهجه خیلی کجی گفت:

فقخط احمدی نژاد       Faghkhat Ahmadi Nejad

همین دیگه اینم بود خاطره آخر هفته ما.

البته حالا دیگه تعطیلات شروع شده و من کاملا بیکارم و بیشتر سرگرمیم یا تلویزیونه یا ... یا پلی استیشن و یا در نهایت کامپیوتر.

از هفته دیگه هم سروش تعطیل میشه و وبلاگ های هر دومون تحولی اساسی خواهند دید.

تا روزای بعد همه دوستای خوبم رو به خدای عزیز میسپارم. خدا یارو نگهدارتون

دست علی یارتون          خدا نگهدارتون          تو قلبه ما میمونه          امیده دیدارتون

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:49 توسط سارا بیات پور| |